همیشه ساکت ماندم همیشه از کسی گله ای نداشتم همیشه به آینده امیدوار بودم همیشه آزارواذیت دیگران بر خود را می بخشیدم و خوشحال بودم و چشمانم را می بسم تا شاید..........
تا شاید فراموش کنم زخم زمانه را
تا شاید نبینم بی رحمی روزگار را
تا شاید بمانم خوب
ولی........ نشد.هرچه سعی کردم نشد.
و حالا...........
دارم می چشم زخم های کهنه ی گذشته ام را دارم می بینم که زمانه دارد برسرم چه ها که نمی کند
و اینجاست که می گوم چقدر مرگ شیرین است چقدر دلم می خواهد از این دیار بروم و چشمانم را بر روی همه چیز ببندم من که دیگر امیدی برای آینده ندارم من که دیگر ساکت نمی مانم من از همه گله دارم من که دیگر طاقت آزارواذیت دیگران را ندارم
می خواهم بروم چون دیگر مثل گذشته نیستم من یک مرده ی متحرکی بیش نیستم دوست دارم بروم تا نبینم ای کاش کور می شدم ای کاش نفس هایم قطع می شد
وقتی که روزگار عشقم را از من میگیرد عشقی که تنها به بودن او امیدوار بودم عشقی که به بودن او ساکت بودم عشقی که به بودن او از کسی گله نداشتم وقتی روزگار از من میگیردش برای چه به بودنم دل خوش باشم برای چه .............
آه..............
مرگ دوستت دارم نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
تنهایی ... پَر و آدرس tanhayi-par.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. نويسندگان |
|||||
![]() |